تبليغاتX
قانون زمین

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست

نگفتم : عزیزم این کار را نکن

نگفتم : برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ، رویم را برگرداندم

حالا او رفته، و من

تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم


نگفتم : عزیزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاریم ، چون تمام آنچه ما میخواهیم عشق و وفا داری و مهلت است

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد

حالا او رفته، و من

تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم


او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم

نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود


فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد

اما حالا تنها کاری که میکنم

گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم


نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم

نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت


او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم

 

+ نوشته شده توسط الهه در یکشنبه 1387/05/06 و ساعت |

 

مادر مهربان

 

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار

 

 كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين

 

 وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

 

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب

 

بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل

 

 مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ

 

مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با

 

 شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .

+ نوشته شده توسط الهه در چهارشنبه 1387/04/05 و ساعت |

  

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و

 

 

 تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده

 

 

میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از

 

 

کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل

 

 

کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد

 

 

کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند واعلان

 

 

دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را

 

 

ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و

 

 

متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است

 

 

مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست

 

 

اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر

 

 

روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و

 

 

مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و

 

 

لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست

 

 

که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

    

 

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر

 

 

بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید

 

 

هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

 

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان

 

 

مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
 

+ نوشته شده توسط الهه در جمعه 1387/03/31 و ساعت |

 

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

 

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي

 

كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

 

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و

 

بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

 

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با

 

چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم

 

افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

+ نوشته شده توسط الهه در دوشنبه 1387/03/27 و ساعت |

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

 

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا

 

می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد،

 

 صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل

 

 نگاه می‌کرد.

 

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ،

 

 نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو

 

 می‌کرد.

 

 

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و

 

نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل

 

 فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در

 

 دستانش بود بیرون آمد.


- آهای، آقا پسر!


پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد

 

وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های

 

خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:


- شما خدا هستید؟


- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!


- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

+ نوشته شده توسط الهه در دوشنبه 1387/03/27 و ساعت |
خانه ای ساخته ام زیبا استخوانهای من ستون هایی است استوار و قطعه

 ای از وجودم را در پس هر آجر جا می گذارم و تو می توانی پنجره

 قلب مرا بگشایی دنیا زیباست ای زیبا اندیش بسوزان مرا که سوختنم

آرزوست.

 

ای کاش می توانست روحمان  به سوی کسی که دوست داریم خم شود تا

 مثل آینه ببیند چه تاثیری بر جا می گذارد.

 

من زندگی را به معنای آینه ی شکسته می شناسم؛ عشق را به معنای آه

 می شناسم و مرگ را به معنای رهایی از قفس می شناسم

 

به سرنوشت بیا ندیش که چگونه تصور جدایی هاست بر آن خرده مگیر

 چرا که زمانه از آغاز هر سلام .......................به پایان بدرود

می رسد.

 

خداوند پشت هزار پرده نور قرار دارد با گذر از یکی از پرده ها جهان

 پایان می گیرد و خداوند نزدیکتر می شود.

+ نوشته شده توسط الهه در پنجشنبه 1387/03/23 و ساعت |
با تو

 چه عاشق می شوم وقتی که تنها می شوم با تو

و چشمان تو را محو تماشا می شوم با تو

تو را می بینم و چیزی شکوفا می شود در من

شبیه یک معما مثل رویا می شود با تو

دلم را دوستان هرچند ویران کرده اند اما

دوباره مثل کوهی پای بر جا می شوم با تو

تورا ازچشمهای من نهان کردند می دانند

همین امروز و فردا باز پیدا می شوم با تو 

+ نوشته شده توسط الهه در سه شنبه 1387/02/31 و ساعت |
سلام از فردا من وارد یه سن جدید می شم

فردا یعنی ۲۵ اردیبهشت تولدم

دوستام یکی یکی بر طبق قانون زمین بهم زنگ میزنن و تولدم رو تبریک می گن

اینم یکی دیگه از قوانین زمینه

این گلا رو تقدیم می کنم به هر کس که امروز تولدش . تمام کسانی که در یکی از روزهای خدا پا به زمین گذاشتند

من ۲۱ ساله شدم وفکر می کنم جزو اولین دختر شجاع زمینی باشم که سنش رو با گل نشون داده و با جسارت تمام اعلام کرده که چند ساله پا به عرصه خاک و زمین گذاشته

 اینا هم از مهمونای جشن تولد منن

شما هم بیاین خوشحال می شم

 

+ نوشته شده توسط الهه در سه شنبه 1387/02/24 و ساعت |
اگر باخوارترین آدمها دریک سطح قرارگیرم هیچم.اگربا اطمینان نمی دانستم که دیوانه ترین دائم الخمر دهکده همتای من است  و به خود می بالیدم که با او شانه به شانه مانند دوستی قدم بزنم ، هرگز کلامی دیگر نمی نوشتم ، چرا که نیروی من در این است.

آغوش عشق همیشه باز است اگر تو نیز آغوش گشوده به روی عشق داشته باشی ، عشق آزاد است که آزادانه بیاید و برود ، چرا که عشق به هر حال چنین خواهد کرد . اگر بازوانت را به دور عشق ببندی ، می بینی که تو مانده ای و تو که خودت را در آغوش داری

+ نوشته شده توسط الهه در چهارشنبه 1387/02/18 و ساعت |
شندید که می گن بهترن آدمها کسانی هستند که در بدترین شرایط بهترین هستند

یا شنیدید

یه عصا هزار بار می خوره زمین تا صاحبش زمین نخوره 

من وتو هم باید اون آدمی باشیم که در بدترین شرایط بهترین آدم می شه تا هم وطنش زمین نخوره

این مطلب رو امسال یاد گرفتم بعد از ۲۱روز می گم عید همتون مبارک

+ نوشته شده توسط الهه در چهارشنبه 1387/01/21 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM